چهارشنبه، شهریور ۱۱

چشم یکم:

از در خانه بیرون آمد. همینکه پایش را در پیاده روی دم منزلش گذاشت، تا زانو در برف فرو رفت. با لب هایی آویزان به پاهای در برف گیر کرده اش نگاه کرد. ناسزای ناقابلی به برف و ابر گفت و به راهش ادامه داد. یاد دو تجربه نافرجامش افتاد. یکی در رابطه با همسر سابقش بود، دیگری تجربه خودکشی اش بود. ناسزایی به خود و تجربه هایش داد و به راهش ادامه داد. برف شروع به باریدن کرد، مثل سگ به خودش می لرزید، مه بود. تا دو متر جلو ترش را نمی دید. در کفش هایش آب جمع شده بود. ناسزایی به سگ و زندگی سگی اش داد و به راه خود ادامه داد...

چشم دوم:

از در خانه بیرون آمد. اتومبیل نداشت. خندید. با خود گفت کوروش اگر اسب نداشت، باز هم کبیر می شد؟ پایش را از خانه بیرون گذاشت و تا زانو در برف فرو رفت. از سفیدی برف هیجان زده شد. کیفش را کنار در خانه گذاشت و شروع به دویدن در برف کرد و افتخار ثبت اولین ردپاها را در برف دست نخورده، به خود هدیه داد. به دوست دخترش تلفن کرد و به او پیشنهاد کرد امروز را از دست ندهیم. کریستال های برف شروع به باریدن کردند. هوا مه آلود بود. عاشقانه ترین زمستان قرن بود. زندگی زیبا بود. احساس کرد تهران یکی از شهرهای کاناداست...

چشم سوم:

از در خانه بیرون آمد. تا پایش را در پیاده رو گذاشت، تا زانو در برف فرو رفت. بی تفاوت به برف و زانو و زندگی، به راهش ادامه داد. هنوز هفت قدم نرفته بود که ایست قلبی کرد و زندگی اش تمام شد...

3 نظر:

مهرناز گفت...

هووووم!!!
مگه ادم همینجوری هم ایست میکنه قلبش بی دلیل؟؟؟؟

Mr. Teddy گفت...

نمیکنه؟! ;)

Mehrdad گفت...

مرتیکه چرا دیگه نمی نویسی؟ تازه می خواستیم روزنامش بکنیم D: