برخی از آدمها اونقدر ابله هستن که وقتی کف دست راستتو میاری بالا و میگی این کف دست راستمه، تو چشات نگاه میکنه و با تعجب میگه:
ها؟!
تمام رنگ ها در حال ناپدید شدن هستند.
برخی از آدمها اونقدر ابله هستن که وقتی کف دست راستتو میاری بالا و میگی این کف دست راستمه، تو چشات نگاه میکنه و با تعجب میگه:
ها؟!
سند چشم انداز توسعه ای دارم منگوله دارد!
می خواهم در مجلس سران شرم الشیخ در ملا جمع ارائه کنمش تا همه از وضعیت توسعه ی من با خبر بشن!
سکانس اول:
منطقه ای که توش بودم آشنا بود... انگار دژاوو شده بود. بهت زده بودم، دور و برم و نگاه کردم و دیدم مردم دور یه چیزی حلقه زدن، با کنجکاوی سرک می کشیدن و می خواستن سوژه را رسد کنند. طبق معمول کنجکاو شدم ببینم چه خبره. به طرف جمعیت راهی شدم، از پسری پرسیدم که چه خبر شده؟ ولی بی توجه به من مشغول فیلم برداری با موبایلش بود. به طرز معجزه اسایی به آسونی تونستم وارد جمعیت بشم...
مثل اینکه تصادف شده بود. یه پراید عنابی رنگ عرض خیابونو گرفته بود. پسر جوانی روی فرمون افتاده بود و از سرش خون جاری بود. صورتش و نتونستم ببینم ولی از دستبندی که به دستش بود شناختمش! باورم نمی شد. یعنی واقعا حقیقت داشت؟
باور نداشتم اما...خودم بودم...
یعنی من مرده بودم؟
احساس سر گیجه می کردم، ولی سرم را احساس نمی کردم...
در همین حال دستی را بر شانه ام احساس کردم. سرد بود ولی گرمی اش پشتم را سوزاند.
آهسته در گوشم نجوا کرد: درسته. تو مردی!
سکانس دوم:
گفت دنبالم بیا. دست خودم نبود. می خواستم پیش خودم باشم تو این لحظات. ولی بی اختیار دنبال اون فرد راه افتادم. صدای آژیر آمبولانس از پشت سرم شنیده می شد، ولی نمی تونستم برگردم ببینم چه خبره. پشت اون شخص راه می رفتم. شایدم پرواز! موهای بلندی داشت. از پشت نمی تونستم تشخیص بدم دختر یا پسر. کتونی کانورس و شلوار جین پوشیده بود و آروم با وقار راه می رفت. اصلا حواسم به اطرافم نبود. به خودم اومدم دیدم تو یه کوچه باریک و طولانی پشت سر فرد مرموز دارم راه میرم. اطراف کوچه رو و شمشادای بلند گرفته بود و نور چراغهای اطراف سنگفرش هارو روشن کرده بود. به خونه ای رسیدیم. طرف زنگ خونه رو زد. صدای نازکی از پشت آیفون گفت بله؟
شخص مرموز گفت: سلام نکیر! در و باز کن. منکرم...
سکانس سوم:
از بالا شاهد ماجرا بودم. مثل اینکه راستی راستی داشتم پرواز می کردم. همه تو خونه ی ما جمع شده بودن. مامانم خیلی گریه می کرد. همه خاله هام دورش جمع شده بودن. اونام دست کمی از مامانم نداشتن. بابام مثل همیشه منطقی از درون ناراحتی می کرد. عمه هام هم حسابی گریه می کردن. فکر نمی کردم با مردنم اینقدر باعث ناراحتی اطرافیانم بشم! در اتاقم قفل بود. از توش خبر نداشتم. برادرام و نمی تونستم پیدا کنم. مسعود داشت چایی و خرما و این چیزا به غریبه ترها تعارف می کرد. نمی دونم چقدر از مردنم گذشته بود ولی مطمئن بودم هنوز دفن نشدم. چون نکیر و منکر که از صبح تو اون خونه منو تنها گذاشتن، هنوز نیومده بودن سراغم.
حوالی غروب بود. دختر عموم سالی اومد... مانتو و مقنعه سرش بود. احتمالا از سر کار میومد...
نوار قرآن گذاشته بودن... صداش سوزناک بود ولی هیچکی توجهی بهش نداشت! چندتا از بچه های دانشگاه که بیشتر بهشون نزدیک بودم هم اومده بودند. بیچاره ها احساس غریبی می کردن. یه گوشه وایستاده بودند و سرشون و انداخته بودن پایین...
مهرداد و حمید و مهدی هم اومده بودن، اونا هم هر کودوم به نوبه ی خود داشتن کمک می کردن. احتمالا تا فردا صبح همه دوستها و آشناها و فامیلایی که حتی سالی یک بارم نمی دیدمشون، با خبر میشدن و برای ابراز همدردی می اومدن. کاش خودمم اونجا بودم...
سکانس چهارم:
من و دفن کرده بودن... خاک روی قبرم کپه شده بود... گلهای پرپر شده و شاخ گلهای گلایور روی قبرم بود. چندتا شاخ گل رز هم رو قبرم بود. فک کنم بدونم اونارو کی آورده سر قبرم. یه پلاکارد بالا سرم رفته بود تو خاک که روش نوشته بود مرحوم احسان ...
دم در خونه چندتا تاج گل و پارجه نویس های تسلیت گذاشته بودند. یکم از داغ مجلس خوابیده بود... هر کی داشت از خاطراتم میگفت. یکی میگفت انگار به خودش الهام شده بود که رفتنیه... انگار خودش می دونست. اونروز بهم می گفت... یکی دیگه می گفت بیچاره تازه مهندس شده بود...
تا چند روز آشناها میان خونمون و میان سر قبرم بهم سر میزنن، بعد از یه هفته روزی یه بار میان، بعد از یه ماه فقط جمعه ها میان. شاید تا یه سال هر جمعه بیان . ولی بعد كم كم فراموش میشم.... گذر زمان همه چیزو محو میکنه... یه روزی میرسه که انگار هرگز وجود نداشتم!
سکانس آخر:
چند سال از مرگم میگذره... بعد از چند سال، الان من فقط یه عكسم كه روی میز، توی قاب داره لبخند میزنه...
پی نوشت: کسانی که میخوان نظر بدن، خواهشا یه نظری بدن که شامل وصف حالشون بعد از شنیدن خبر مرگ من باشه.
پی نوشت دیگر: این فقط یه بازیه و فقط جنبه ی شوخی با مرگ و داره. هر کی دوست داشت می تونه این بازیو انجام بده هر کسی هم دوست نداشت میتونه ادامه نده. ولی انصافا بعضی جاهاش غمناک میشه!