سکانس اول:
منطقه ای که توش بودم آشنا بود... انگار دژاوو شده بود. بهت زده بودم، دور و برم و نگاه کردم و دیدم مردم دور یه چیزی حلقه زدن، با کنجکاوی سرک می کشیدن و می خواستن سوژه را رسد کنند. طبق معمول کنجکاو شدم ببینم چه خبره. به طرف جمعیت راهی شدم، از پسری پرسیدم که چه خبر شده؟ ولی بی توجه به من مشغول فیلم برداری با موبایلش بود. به طرز معجزه اسایی به آسونی تونستم وارد جمعیت بشم...
مثل اینکه تصادف شده بود. یه پراید عنابی رنگ عرض خیابونو گرفته بود. پسر جوانی روی فرمون افتاده بود و از سرش خون جاری بود. صورتش و نتونستم ببینم ولی از دستبندی که به دستش بود شناختمش! باورم نمی شد. یعنی واقعا حقیقت داشت؟
باور نداشتم اما...خودم بودم...
یعنی من مرده بودم؟
احساس سر گیجه می کردم، ولی سرم را احساس نمی کردم...
در همین حال دستی را بر شانه ام احساس کردم. سرد بود ولی گرمی اش پشتم را سوزاند.
آهسته در گوشم نجوا کرد: درسته. تو مردی!
سکانس دوم:
گفت دنبالم بیا. دست خودم نبود. می خواستم پیش خودم باشم تو این لحظات. ولی بی اختیار دنبال اون فرد راه افتادم. صدای آژیر آمبولانس از پشت سرم شنیده می شد، ولی نمی تونستم برگردم ببینم چه خبره. پشت اون شخص راه می رفتم. شایدم پرواز! موهای بلندی داشت. از پشت نمی تونستم تشخیص بدم دختر یا پسر. کتونی کانورس و شلوار جین پوشیده بود و آروم با وقار راه می رفت. اصلا حواسم به اطرافم نبود. به خودم اومدم دیدم تو یه کوچه باریک و طولانی پشت سر فرد مرموز دارم راه میرم. اطراف کوچه رو و شمشادای بلند گرفته بود و نور چراغهای اطراف سنگفرش هارو روشن کرده بود. به خونه ای رسیدیم. طرف زنگ خونه رو زد. صدای نازکی از پشت آیفون گفت بله؟
شخص مرموز گفت: سلام نکیر! در و باز کن. منکرم...
سکانس سوم:
از بالا شاهد ماجرا بودم. مثل اینکه راستی راستی داشتم پرواز می کردم. همه تو خونه ی ما جمع شده بودن. مامانم خیلی گریه می کرد. همه خاله هام دورش جمع شده بودن. اونام دست کمی از مامانم نداشتن. بابام مثل همیشه منطقی از درون ناراحتی می کرد. عمه هام هم حسابی گریه می کردن. فکر نمی کردم با مردنم اینقدر باعث ناراحتی اطرافیانم بشم! در اتاقم قفل بود. از توش خبر نداشتم. برادرام و نمی تونستم پیدا کنم. مسعود داشت چایی و خرما و این چیزا به غریبه ترها تعارف می کرد. نمی دونم چقدر از مردنم گذشته بود ولی مطمئن بودم هنوز دفن نشدم. چون نکیر و منکر که از صبح تو اون خونه منو تنها گذاشتن، هنوز نیومده بودن سراغم.
حوالی غروب بود. دختر عموم سالی اومد... مانتو و مقنعه سرش بود. احتمالا از سر کار میومد...
نوار قرآن گذاشته بودن... صداش سوزناک بود ولی هیچکی توجهی بهش نداشت! چندتا از بچه های دانشگاه که بیشتر بهشون نزدیک بودم هم اومده بودند. بیچاره ها احساس غریبی می کردن. یه گوشه وایستاده بودند و سرشون و انداخته بودن پایین...
مهرداد و حمید و مهدی هم اومده بودن، اونا هم هر کودوم به نوبه ی خود داشتن کمک می کردن. احتمالا تا فردا صبح همه دوستها و آشناها و فامیلایی که حتی سالی یک بارم نمی دیدمشون، با خبر میشدن و برای ابراز همدردی می اومدن. کاش خودمم اونجا بودم...
سکانس چهارم:
من و دفن کرده بودن... خاک روی قبرم کپه شده بود... گلهای پرپر شده و شاخ گلهای گلایور روی قبرم بود. چندتا شاخ گل رز هم رو قبرم بود. فک کنم بدونم اونارو کی آورده سر قبرم. یه پلاکارد بالا سرم رفته بود تو خاک که روش نوشته بود مرحوم احسان ...
دم در خونه چندتا تاج گل و پارجه نویس های تسلیت گذاشته بودند. یکم از داغ مجلس خوابیده بود... هر کی داشت از خاطراتم میگفت. یکی میگفت انگار به خودش الهام شده بود که رفتنیه... انگار خودش می دونست. اونروز بهم می گفت... یکی دیگه می گفت بیچاره تازه مهندس شده بود...
تا چند روز آشناها میان خونمون و میان سر قبرم بهم سر میزنن، بعد از یه هفته روزی یه بار میان، بعد از یه ماه فقط جمعه ها میان. شاید تا یه سال هر جمعه بیان . ولی بعد كم كم فراموش میشم.... گذر زمان همه چیزو محو میکنه... یه روزی میرسه که انگار هرگز وجود نداشتم!
سکانس آخر:
چند سال از مرگم میگذره... بعد از چند سال، الان من فقط یه عكسم كه روی میز، توی قاب داره لبخند میزنه...
پی نوشت: کسانی که میخوان نظر بدن، خواهشا یه نظری بدن که شامل وصف حالشون بعد از شنیدن خبر مرگ من باشه.
پی نوشت دیگر: این فقط یه بازیه و فقط جنبه ی شوخی با مرگ و داره. هر کی دوست داشت می تونه این بازیو انجام بده هر کسی هم دوست نداشت میتونه ادامه نده. ولی انصافا بعضی جاهاش غمناک میشه!

5 نظر:
سكانس اول:
بعدازظهر يه روز خسته كننده ي ديگه بود. تو شركت مشغول كار بودم.مهدي بهم زنگ زد.احوال پرسي كرد اما صداش يه جوري بود...انگار مي خواست يه چيزي بگه اما نمي تونست. به شوخي گفتم چته? چيزي مصرف كردي؟ گفت راستشو بخواي يه خبر بد بهم دادن...شنيدم احسان تصادف كرده.
گفتم:از كي شنيدي؟كي؟ گفت:مهرداد بهم زنگ زد...گفت كه احسان صبح تو راه دانشگاه تصادف كرده.
گفتم:الان چطوره؟كجاست؟ گفت:مثله اينكه اصلا خوب نيست.اما نگفت كجاست...خيلي ناراحت بود.
قرار شد مهرداد زنگ بزنه قرار بزاريم بريم ببينيم چي شده
سكانس دوم:
داشتم سيگار ميكشيدم و همين جوري فكر ميكردم. يادم افتاد پارسال احسان زنگ زده بود و ميگفت داره از ايران ميره. اون موقع يادمه خيلي خوشحال شدم. گفتم خوب اوضاعش بهتر ميشه. شايد زمينه رفتن ما را هم جور كنه.ولي بعدش گفت كه دروغ گفته و اين فقط يه بازي بوده. پيش خودم گفتم فكر كنم اينم يه بازي جديد ديگه است كه راه انداخته.احسانه ديگه.ولي ته دلم باز شور ميزد چون يادمه همون پارسال با يه ميني بوسه تصادف كرده بود. گفتم نكنه بازهم يه تصادف ديگه باشه اما ايندفعه با شدت خيلي بيشتر.
پكهاي سريع از سيگار گرفتم تا اون احساس سرگيجه اي كه خيلي خوشم مياد بهم دست بده. اين جوري فكرم كمي آرومتر ميشد.
سكانس سوم:
دو ساعت بعد با مهدي و مهرداد و مجتبي دمه خونه ي احسان رفتيم. در باز بود. يك عده اي توي حياط بودند و داشتند گريه ميكردند. از طبقه بالا صداي جيغ و فرياد مي اومد. همه اين صحنه ها نشانگر يك خبر خيلي بد بودند. اما من هنوز نمي تونستم باور كنم. ميگفتم كه اينا به خاطر تصادف ناراحتند و احسان هنوز زنده است. ولي همه چيز كاملا روشن بود. بدنم سست شد و با اينكه عرق كرده بودم سردم شد. نميدونستم چه كار بايد بكنم...
سكانس چهارم:
الان كه دارم اين مطالب را مينويسم خيلي از اون موقع ها گذشته. وقتي ياد اون دوران مي افتم يه حس غريبي آروم آروم وجودم ميگيره. اما وقتي اوضاع مي بينم به خودم ميگم كه خوش به حال احسان كه زودتر رفت و راحت شد. كاش من جاي اون ميمردم. نه به خاطر رفاقت و اين حرفا.نه...به خاطر اينكه اون بيشتر از من اهل زندگي بود.همين
اصلا خوشم نیومد! نه موضوعش جالبه نه فکر کردن بهش!
wow
بله آقا؟ شما چقدر شبیه احسان می نویسی!شما؟
بابا... احسان خودتی که، چقدر خوشحالم پسر که دوباره شروع کردی نوشتن. شنیدم یه مدت رفته بودی ابلهستان...
مگه میشه احسان بنویسه و خوب نشه؟؟؟ نه نه نه...
چه قلم تلخی زده بودی، لعنت بهت، یاد ماجرای تلخ کیارش انداخت منو...
wow
بله آقا؟ شما چقدر شبیه احسان می نویسی!شما؟
بابا... احسان خودتی که، چقدر خوشحالم پسر که دوباره شروع کردی نوشتن. شنیدم یه مدت رفته بودی ابلهستان...
مگه میشه احسان بنویسه و خوب نشه؟؟؟ نه نه نه...
چه قلم تلخی زده بودی، لعنت بهت، یاد ماجرای تلخ کیارش انداخت منو...
سکانس اول
شب خواب بدی دیدم...خواب دیدم احسان رو جلو چشمام زدن کشتن
با دلشوره ی بدی از خواب پریدم...عرق سردی رو تنم نشسته بود و داشتم میلرزیدم
سریع گوشی تلفن رو بر داشتم بهش زنگ زدم
جواب داد
حالش خوب بود
خوابم رو براش تعریف کردم...گفت پس تو هم خوابشو دیدی؟؟؟؟میدونم داره اتفاق میفته!!
سکانس دوم
همون روز عصر بود که خبر دار شدم
تو خیابون بودم که بچه ها بهم گفتن احسان تصادف کرده...
حوالی همون خیابونی بودم که گفتن احسان توش تصادف کرده
سراسیمه خودمو رسوندم اونجا
احسان را با امبولانس برده بودند
مونده بود یه ماشین داغون شده و یه دریا خون و شیشه ی خورد شده سرتاسر خیابون...
از مردی که اونجاایستاده بود پرسیدم کجا بردنش؟؟؟
بی اعتنا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت مرده ها رو کجا میبرن؟؟؟
سردخونه!
با چشم های از حدقه در اومده بهش نگاه میکردم...چیزی که میشنیدم رو باور نداشتم...حتی کلمه ای هم نمیتونستم به زبون بیارم
خیره تو صورت مرد نگاه میکردم
انگار دلش به حالم سوخت...گفت از اشناهاشی؟؟؟سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم
سرشو انداخت پایین و گفت: جوون طفلی تا امبولانس برسه تموم کرد
احساس کردم سرم داره سیاهی میره
خیابون دور سرم میچرخید
بوی خون تند شده بود انگار و بد جوری میزد تو دماغم
داشتم بالا میاوردم
موهام رو تو دستم چنگ زدم...اشکهام ناخوداگاه سارازیر شد,اومدم قدم بر دارم...تلو تلو خوردم
سیاوش پرید و زیر بغلم رو گرفت
گریه میکردم و فقط زیر لب میگفتم چرا چرا چرا.....
سکانس سوم
شب اصلا نخوابیدم
همه اش قیافه ی احسان جلو چشمم بود
خنده هاش,شوخی هاش,ژاپنی حرف زدنش,اصلا از جلو چشمم کنار نیرفت!!!
عکسی که جند ماه قبل تو تولد یکی از بچه ها گرفته بودیم رو نگاه میکردم و اشک میریختم...
به خودم و خوابی که شب قبل دیده بودم فحش میدادم
سکانس چهارم
صبح تو بهشت زهرا نتونستم برم جلو
جمعیت زیادی دور احسان جمع شده بودن
من مثل یه غریبه از دور شاهد مراسم خاکسپاری بودم و گریه میکردم
صدای شیون و زاری چند زن دایما به گوش میرسید
وقتی میخواستن روی قبر خاک بریزن مادر احسان اونقدر گریه کرد تا بیهوش شد
صحنه ی دلخراشی بود
حالم بد شده بود
داشتم مثل بید میلرزیدم
سیاوش نذاشت بیشتر از اون بمونم
رفتیم
سکانس آخر
تا دو ماه نمیتونستم طرف کوچکترین چیزی برم که خاطره ی احسان رو برام یاداوری میکرد
ولی بعد از دو ماه رفتیم سر خاکش
جمله ای که رو سنگ قبرش نوشته بودند قلبم رو به درد اورد
انگار قبل از ما کسی اونجا بود
چون قبر رو تازه شسته بودند ویه دسته گل گذاشته بودن روش
یه گل از دسته گل کندم و رفتم
گفتم احسان این یادگاری رو دیگه خوب نگه میدارم...قول میدم احسان
گفتم: اولین و اخرین باریه که میام سر خاکت...
اومده بودم برای خداحافظی
دیدار به قیامت احسان
.
پی نوشت:
انسان ها بعضی اوقات دچار مازوخیسم از نوع هجدهم میشوند و ان بدانگونه است که میشینی و هی واسه خودت داستان مردنت و اینکه وقتی مردی سر بقیه چی میاد فکر میکنی و لذت منفوری میبری:)
خواستی ما رو هم قاطیه این مازوخیسم بازارت کنم....ماهم روی گلت رو زمین ننداختیم
ایشالا که 100سال عمر با عزت کنی
وی انصافا اینارو که مینوشتم اونقدر حسم واقعی بود که کم مونده بود بگریم
ارسال یک نظر