تقریبا هر روز به تو فکر می کنم. بعضی وقایع یاد تو را برایم زنده می کند. رویاها جان می گیرند و به حرکت در می آیند. چشمانم را می بندم و به بی کران می روم. خاطراتت روحم را التیام می بخشد و گاه آنرا می خراشد! رویای من آغازی نداشت و پایانی ندارد. رویای من در اوج تمام شد و در نا امیدی جوانه زد و در من احساسی ایجاد کرد. و مرا قادر ساخت اندازه ای که باید، دوستت بدارم.
تقریبا هر روز به من فکر می کند. بعضی وقایع یاد من را برایش زنده می کند. رویاهایش جان می گیرد و خاطراتش به تصویر در می آیند و اینها روحش را التیام می بخشد و گاه می خراشد. فکر می کند که رویاهایش در اوج تمام شد. رویای جدیدی در سر دارد. می گوید خدا می داند چقدر مرا دوست دارد. از این جمله احساسی از غم یا شادی نمی کنم. می اندیشم که ای کاش مجبور نبودم دوست داشتنت را در حصاری نگه دارم. کاش می شد بی اندازه دوستت داشته باشم...
تقریبا هر روز به هم فکر می کنیم. من به او فکر می کنم، او به من فکر نمی کند. او به من فکر می کند، من به او فکر نمی کنم. من به یاد تو ام، تو به یاد من نیستی، او به یاد من است، من به یاد او نیستم... و این چرخه ادامه دارد. گاهی اوقات عادلانه، و گاه عین ناعدالتیست.
خاطرات می مانند و رویاها از بین نمی روند...
به کنج تاریک آفتاب می تابد و رویا جوانه می زند....

4 نظر:
یکی به اون یکی گفت: " تو همیشه برای من یه آرزوی دست نیافتنی بودی، حتی تو لحظاتی که تنها فاصله ي بین ما بازدم نفسات بود."
خوب چی کار کنم منم شنیدم
D:
واقعا هم همینطوره!
گاهی هم یکی رو داریم...همیشه...
همون یکی ای که باید باشه...
ولی درست وقتی متوجه این موضوع میشیم که یه حقیقت تلخ ازار دهنده زندگیمون رو تا ابد تغییر میده!!!!
شایدم نه همیشه!
ارسال یک نظر