دوشنبه، شهریور ۲

عادت یا بی عادتی

صبح شد. از خواب بیدار شد. خمیازه کشید و بدن خود را کش داد. تنهایی برای خود صبحانه درست کرد. پنجره را باز کرد و تنهایی به دریا نگاه کرد. سکوت بود. تنهایی روی کاناپه دراز کشید. تنهایی موسیقی جاز گوش کرد. ناهار خورد. لباس هایش را اتو کرد. شب شد. پنجره را باز کرد و تنهایی به دریا نگاه کرد. سکوت بود، تاریک بود. پنجره را بست و تنهایی به خواب رفت...

صبح شد. از خواب بیدار شد. صورت خود را آب زد. تنهایی صبحانه خورد. پنجره را باز کرد و تنهایی به دریا نگاه کرد. سکوت بود. ساحل طلایی بود. یک زیر انداز در ساحل طلایی بود. خالی بود. پنجره را بست. تنهایی تلویزیون تماشا کرد. تنهایی کتاب محبوبش را برای بیست و چهارمین بار خواند. تنهایی ناهار خورد. به حمام رفت. غروب شد. پنجره را باز کرد.. سکوت بود، ساحل خالی بود. پنجره را بست و تنهایی به خواب رفت...

صبح شد. از خواب بیدار شد. خمیازه کشید. سر درد داشت. برای خود مسکن آورد. تنهایی صبحانه خورد. پنجره را باز کرد و تنهایی به دریا نگاه کرد. دریا مواج بود ولی ساکت بود. ساحل طلایی بود. دختری در ساحل طلایی روی شنها تنهایی نشسته بود. به دخترک نگاه کرد. پنجره را باز گذاشت. برای خود کباب درست کرد. کنار پنجره تنهایی غذا خورد. دخترک نبود. سکوت بود. تنهایی روی کاناپه دراز کشید. تنهایی موسیقی جاز گوش کرد. غروب شد. پنجره را باز کرد.. سکوت بود، ساحل خالی بود، دخترک نبود. پنجره را باز گذاشت و تنهایی به خواب رفت...

صبح شد. از خواب بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. دختر در ساحل تنهایی مشغول صبحانه خوردن بود. دریا آبی بود و صدای امواجش دل انگیز. صبحانه نخورد. به دخترک خیره ماند تا وقتی که رفت. پنجره را باز گذاشت. به موسیقی کانتری گوش داد. صدایش را بلند کرد و تنهایی با خود رقصید. ناهار خورد. از خانه بیرون رفت و تنهایی به دریا نگاه کرد. صدای دریا را می شنید. تنهایی به خانه بازگشت. شب شد. روی تخت دراز کشید و کم کم به خواب رفت...

صبح شد. از خواب بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. ساحل خالی بود. با نگاهش ساحل را جستجو کرد. دریا آرام بود و صدای امواجش روحش را نوازش می داد. صبحانه نخورد. به دریا خیره ماند. پنجره را باز گذاشت. کاناپه را کنار پنجره کشید. روی کاناپه دراز کشید و به صدای دریا گوش داد تا به خواب رفت...

صبح شد. از خواب بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. ساحل خالی بود. صدای دریا بلند بود. پنجره را بست. صدای دریا بلند بود. شب شد. به خواب رفت....

صبح شد. از خواب بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد. ساحل خالی بود. صدای دریا مجنونش کرده بود. شب شد. خوابش نمی آمد. روی تخت دراز کشید. صدای دریا را می شنید. ژاکت نارنجی اش را روی دوشش انداخت و از روی تخت بلند شد...

صبح شد. اتاق خالی بود. پنجره باز بود. نسیم می وزید. صدای امواج دل انگیز بود. در نزدیک ساحل یک ژاکت نارنجی روی آب شناور بود و با حرکت آرام موج ها به ساحل نزدیک می شد. دخترک ژاکت را از آب گرفت. لبخندی زد و از ساحل دور شد... دیگر شب نشد و صدای امواج دیگر قطع نشد...

 

 

 

6 نظر:

مهرناز گفت...

فوق العاده غمناک...
حالا داره توی دریا گریه مبکنه!!!
امواج دریا اشکهاش رو میشورن
من دلم تنگ میشه:(

Mr. Teddy گفت...

دیگه گریه براش معنایی نداره!

کاسنی! گفت...

بلند بود. منم گشنه ام بود. نخوندم. بعدن که کوتاه شد. منم گشنم نبود. می خونمش :--)))

Mr. Teddy گفت...

خیلیم طولانی نبودا! ;) هر وخ بخونب منور کردی :)

Mr. Green گفت...

دیگر شب نشد ...! لایک!!!

Mr. Teddy گفت...

شب که نشد هیچ... روزها با سوزها همراه شد!